وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
داستان بی تفاوت از فروغ فرخ زاد

بی تفاوت

نویسنده : فروغ فرخ زاد

وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:

«عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.»

با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این‌ قدر بی‌تفاوت مرا استقبال کند. ...

... فکر می‌کردم با همه ی کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقه ی ضعیفی از شادی و خوش‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی روبه‌رو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست‌وجو می‌کردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم:

من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من می‌خواهم حرف‌هایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور می‌کنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم.

«می‌دانی که برای چه آمده‌ام؟!»

مثلِ بچه‌ها خندید. شاید به من و شاید برای این‌که در مقابل حرف‌های من عکس‌العمل خُرد کننده‌ای نشان داده باشد. آن‌وقت درحالی که با یک دست صندلی روبه‌رو را نشان می‌داد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود می‌بست و گفت: «البته که می‌دانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، این‌جا، نزدیک بخاری.»

وقتی روی نیمکت نشستم فکر کردم که او چرا می‌کوشد تا با تکرار کلمه ی «شما» بین من و خودش دیواری بکشد.

آه، بعد از یک سال، بعد از یک سال، من هنوز برای او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتی که در آن حال «من و او» دیگر وجود نداشته‌ایم بعد از لحظات پیوند، بعد از لحظات یکی بودن و یکی شدن.

آن وقت از خودم پرسیدم: چه می‌خواهی بگویی، با این ترتیب و با صدای بلند، بی‌آن‌که خودم توجهی داشته باشم تکرا رکردم:

«با این ترتیب.»

و صدای او را شنیدم :

«حالا می‌توانیم شروع کنیم.»

سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون دریای دیوانه‌ای در مقابلِ او طغیان کنم و به روش بیایم. پنجه‌هایم را گشودم، در لبانم لرزشی پدید آمد، در جای خود اندکی به جلو خزدیم، می‌خواستم فریاد بزنم:

«که چه؟ چرا به من راه نمی‌دهی؟ چرا مثل دیواری در مقابلم ایستاده‌ای؟ یا راهم بده، یا راهم را باز کن، یکی از این دوتا. هیچ‌وقت نمی‌گویی که از من چه می‌خواهی، هیچ‌وقت ندانستم که برای تو چه هستم. بگو، فقط یک کلمه، آن وقت من خوش‌بخت خواهم شد، حتی اگر کلمه ی تلخی باشد.

شاید اولین کلمات هم از میانِ لبانم بیرون آمدند، اما بغض گلویم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهه ی مردگان از سرمای وحشت‌انگیز و تمسخر‌آلودی لبریز بود، دهانم را بست و پلک‌هایم را به زیر انداخت. خجلت‌زده درونم را نگاه کردم و آهسته زیر لب گفتم: «آه دیوانه، دیوانه!»

نگاهم از روی انگشتانِ لرزانم به پایین خزید و به روی گل‌های رنگارنگِ فرشِ قالی، نوک کفش‌های او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبی هویدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بی‌رنگ و باریک بود و دسته ی عینک رابا هیجان می‌فشرد، سینه‌اش که زندگی در پشت آن گویی بالبخند - خاموشی «زندگی» را می‌نگریست و چانه ی محکم و لب‌های لرزانش، و نمی‌دانم چرا بی‌هوده آرزو کردم که بروم، به جای دوری بروم و همه چیز را فراموش کنم.

او از جایش بلند شد و درحالی که با قدم‌های کشیده‌اش به سوی من می‌امد گفت: «و بالاخره هیچ چیز معلوم نشد!»

سرم را با بی‌اعتنایی نومیدانه‌ای تکان دادم.

«چه چیز را بگویم چه چیز را؟»

به نظرم رسید که آن چه مرا رنج می‌دهد از او جداست، چیزی است در خودِ من و چسبیده به دنیای تاریک من و افزودم:

«قضیه خیلی یک‌طرفی است نه، من اشتباه می‌کنم من باید بروم و به تنهایی فکر کنم.»

آن‌وقت او دست‌هایش را گذاشت روی شانه‌های من و روی صورتم خم شد. نفس‌اش داغ بود. گونه‌‌های لاغر و پیشانی بلندش را به گونه‌ها و پیشانی من مالید و در همه ی این احوال من بوی تنش را با عطش تنفس می‌کردم و دنیای من در میان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشم‌های خاکستری و سرد، رنگ می‌گرفت.

«اگر یک کمی از خودمان بیرون بیاییم شاید بتوانیم اطراف‌مان، و دیگران را هم ببینیم.»

«عزیز من، کلمات خیلی زیبا و در عین حال خیلی تو خالی هستند. می‌فهمی چه می‌خواهم بگویم، بهتر نیست که قضاوت‌مان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنیای مسخرة کلمات تنظیم کنیم؟»

آه، او پیوسته با این فلسفه‌ها مرا گم‌راه می‌کرد. اندیشیدم چه می‌خواهد به من بگوید. آیا دوستم دارد؟!

این اولین ادراکم از گفته‌های او بود. بی‌آن‌که به مقصود حقیقی او توجه داشته باشم، هیچ‌وقت راجع به گفته‌های او عمیقانه فکر نمی‌کردم. از این کار می‌ترسیدم و پیوسته در همة حرکات و گفته‌های او به دنبال یک اعتراف می‌گشتم، اعترافی که به آن احتیاج داشتم، می‌خواستم راحت بشوم و او زیرکانه با من بازی می‌کرد.

با هیجان دست‌هایم را به دور گردنش حلقه کردم:

«دوستم داری، نه؟ دوستم داری؟»

و در آن حال دلم می‌خواست که از فرط شادی گریه کنم، اما او خودش را با اندکی تاثر و حالت رمیده‌ای از میانِ بازوانِ من بیرون کشید، به سوی دیگر اتاق رفت و در مقابل گنجه ی کتاب‌ها ایستاد.

«همه‌اش حساب می‌کنی، همه‌اش به خودت فکر می‌کنی.»

و آن وقت با هیجان به‌طرف من برگشت.

«بیا انسان بشویم، بزرگ بشویم، دوست داشتن و دوست داشته شدن رابه وجود بیاوریم.»

آه. دنیای او برای من قابل لمس نبود. دنیای او برای من جسمیت نداشت. می‌دانستم که چه می‌خواهد و چه می‌گوید. می‌دانستم که فقط می‌خندد، فقط می‌خندد، فقط می‌خندد به همه‌چیز و به همه‌کس، حتی به خودش. اما من نمی‌توانستم مثل او باشم، می‌خواستم فریاد بزنم:

«دستم را بگیر و با خودت ببر به هرکجا که می‌خواهی، شاید یک روز بتوانم با تو به آن‌جا برسم.»

اما احساس کردم که قدم‌هایم در سستی و رکودِ وحشتناکی فرو رفته‌اند، حس کردم که قدم‌هایم مرا یاری نمی‌کنند. من هنوز در تارهای ابریشمین زندگی اسیر بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان دیگر، به آن اوج رسیدن، به آن وارستگی و بی‌نیازی رسیدن...آه، شاید همة سال‌های عمرم کافی نبودند و من بی‌هوده تلاش می‌کردم: بی‌هوده تلاش می‌کردم تا او را به سطحِ زمین به آن جایی که خودم زندگی می‌کردم باز گردانم.

از مقابل گنجه ی کتاب‌هایش برگشت و کنارِ من ایستاد. مثلِ شیطانی تاریک و وسوسه‌انگیز بود.

«گفتی این آخرین بار است که به دیدنِ من می‌آیی، نه؟»

قلبم لرزید. نمی‌خواستم او به همین آسانی این دوری و گسستن را قبول کند، دلم می‌خواست دستم را بگیرد و مرا به خودش بفشارد و در صدایش اندوهی باشد و بگوید «تو این کار را به‌خاطر من نخواهی کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاریکی برگرداندم و نومیدانه گفتم:

«این طور تصمیم گرفته بودم.»

«و حالا چه‌طور؟»

بیش‌تر به طرفم خم شد. آه، او نزدیکِ من بود، زندگی من بود و من دیگر چه می‌خواستم؟

«حالا، حالا،...آه، نمی‌دانم!»

شاید او همین را می‌خواست، همین تزلزل و تردید را و من او را کشف نمی‌کردم. این خیلی دردناک بود. آن‌وقت او با اطمینان برخاست.

«شام را با هم می‌خوریم.»

من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نیم بود و اندیشیدم:

«نباید تسلیم بشوم، نباید مغلوب بشوم.»

و در همان حال گویی او با نگاهش به من می‌گفت:

«دختر کوچولوی احمق، فتح و شکست چه معنی دارد...آیا دوست داشتن برای تو کافی نیست؟»

«البته شام می‌خوریم، اما بعد...»

و او با خون‌سردی گفت:

«بعد هر طور که دلت می‌خواهد رفتار کن.»

«من این‌جا نمی‌مانم.»

و فقط این حرف را زدم تا او بگوید «بمان» و لااقل یک‌بار از من با «کلمه»، کلمه‌ای که در گوش من صدا می‌کند، چیزی خواسته باشد.

«اما او خندید، خنده‌اش رنجم می‌داد، چون می‌دانستم که همه چیز را در من می‌خواند.»

«البته اگر بخواهی، می‌روی.» من بی‌آن‌که خودم بخواهم التماس می‌کردم با جملاتی که هیچ مفهوم دیگری جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب می‌کرد، بی‌آن‌که لحظه‌ای از آن اوجِ بی‌نیازی پایین آمده باشد.

آهسته گفتم:

«نه، اگر تو بخواهی می‌مانم...و در غیر این صورت...»

نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل این‌که می‌خواست بگوید: «بازی نکن، من دست تو را خوانده‌ام، و با لحن کنایه‌آلودی گفت:

«من عادت نکرده‌ام امر کنم. به‌خصوص در مقابلِ خانمی... تو می‌دانی که در این مورد خودت باید تصمیم بگیری.»

میز کوچکش را جلو کشید.

«شراب خوبی هم در خانه داریم.»

من می‌دانستم که تسلیمم و تلاشی نکردم. هیچ‌چیز نگفتم. می‌ترسیدم که تا مرحله ی زنِ حساب‌گری تنزل کنم.

در مقابلِ من پشتِ میز نشست و درحالی که جام را پُر می‌کرد به شوخی گفت:

«آن‌هایی که با زبان‌شان به آدم فحش می‌دهند با قلب‌شان آدم را نوازش می‌کنند.»

و با لبخند پُرمعنایی به صورت من نگاه کرد.

شب تاریک و سنگین بود و آتش در بخاری با زمزمه ی ملایمی شعله می‌کشید. خسته و ناامید سرم را بلند کردم و اطراف را نگریستم. همه‌اش کتاب، کتاب، کتاب، همه ی دیوارها از قفسه‌های کتاب پوشیده شده بود و او در میان این همه کتاب زندگی می‌کرد.

و ناگهان حس کردم که او برایم سنگین و غیرقابل درک است. نمی‌توانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آن‌وقت سرم را در میان دو دست گرفتم و به تلخی گریستم.

«آه خدای من، پس من چه باید بکنم؟»

و او با خون‌سردی گفت:

«دوستِ کوچکِ من نوشیدنی‌ات را بخور، آن‌وقت می‌رویم در آن اتاق دراز می‌کشیم و من برای تو قصه می‌گویم.»

سرم را بلند کردم. چیزی در چشم‌هایش می‌سوخت. حس کردم که پلک‌هایم داغ و سنگین می‌شوند. رویایی روی پیک‌هایم ایستاده بود. شب در ظلمت نفس می‌کشید، اما به نظرم رسید که از پشت شیشه‌های پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ می‌کند...

 

 دی ماه 1336

از کتاب: شناختنامه ی فروغ فرخ زاد – شهناز مرادی کوچی – نشر قطره

 حروفچین: علی چنگیزی
ادامه مطلب
نمایش نظرات 1 تا 30
نظرات :
with coconut oil در تاریخ جمعه 24 آبان 1398 05:45 ق.ظ گفته :

This is a topic that is close to my heart... Take care! Exactly where are your contact
details though?
فروغ
coconut oil the در تاریخ پنجشنبه 23 آبان 1398 07:29 ق.ظ گفته :

I was suggested this web site by my cousin. I am not sure whether this post is
written by him as nobody else know such detailed about my difficulty.

You are amazing! Thanks!
فروغ
plenty of fish dating site در تاریخ دوشنبه 20 آبان 1398 04:24 ب.ظ گفته :

Hey there! This is my first visit to your blog! We are a group of volunteers
and starting a new project in a community in the same niche.
Your blog provided us beneficial information to work on. You
have done a marvellous job!
فروغ
plenty of fish dating site در تاریخ دوشنبه 20 آبان 1398 02:49 ق.ظ گفته :

Pretty nice post. I simply stumbled upon your blog and wished to say that
I have truly loved surfing around your weblog posts. After all I'll be subscribing on your
rss feed and I hope you write once more very soon!
فروغ
plenty of fish dating site در تاریخ دوشنبه 20 آبان 1398 12:01 ق.ظ گفته :

Woah! I'm really digging the template/theme of this website.

It's simple, yet effective. A lot of times it's hard to get that "perfect balance"
between usability and appearance. I must say you've done a fantastic job with this.
Also, the blog loads super fast for me on Chrome.

Superb Blog!
فروغ
custom kraft boxes در تاریخ یکشنبه 19 آبان 1398 12:01 ق.ظ گفته :

Why users still make use of to read news papers when in thjs technological
globe everything is accessible oon web?
فروغ
health benefits of coconut oil در تاریخ دوشنبه 13 آبان 1398 03:09 ب.ظ گفته :

Wow, marvelous blog layout! How long have you been blogging
for? you make blogging look easy. The overall look of your site is fantastic,
let alone the content!
فروغ
coconut oil benefits در تاریخ سه شنبه 7 آبان 1398 12:58 ب.ظ گفته :

Hey There. I found your weblog using msn. This is
an extremely neatly written article. I'll be sure to bookmark it and return to learn extra of your useful information. Thank you for the post.
I'll certainly return.
فروغ
quest bars cheap http://enterfuntech.tumblr.com در تاریخ شنبه 20 مهر 1398 05:14 ب.ظ گفته :

What's up mates, how is everything, and what you want to say about
this post, in my view its in fact awesome for me.
فروغ
minecraft games در تاریخ پنجشنبه 4 مهر 1398 02:49 ق.ظ گفته :

Excellent web site you have here.. It's hard to find high-quality writing like
yours nowadays. I really appreciate people like you!
Take care!!
فروغ
minecraft games در تاریخ چهارشنبه 3 مهر 1398 04:57 ق.ظ گفته :

Can I simply just say what a relief to uncover someone who truly knows what they are discussing on the net.
You definitely know how to bring a problem to light and make it important.
A lot more people should check this out and understand this side
of your story. I was surprised you aren't more popular because you most certainly
have the gift.
فروغ
minecraft games در تاریخ سه شنبه 2 مهر 1398 10:33 ب.ظ گفته :

Cool blog! Is your theme custom made or did you download it from somewhere?
A theme like yours with a few simple adjustements would really make my blog stand
out. Please let me know where you got your theme. Thanks
فروغ
minecraft games در تاریخ چهارشنبه 27 شهریور 1398 06:41 ب.ظ گفته :

We are a group of volunteers and starting a new scheme in our community.
Your website offered us with valuable info to work on. You have done a formidable job and our entire
community will be grateful to you.
فروغ
quest bars cheap در تاریخ شنبه 16 شهریور 1398 06:19 ب.ظ گفته :

My relatives every time say that I am wasting my time
here at web, except I know I am getting knowledge everyday by reading thes pleasant articles or reviews.
فروغ
descargar facebook در تاریخ سه شنبه 29 مرداد 1398 12:53 ق.ظ گفته :

My coder is trying to persuade me to move to .net from PHP.

I have always disliked the idea because of the costs.

But he's tryiong none the less. I've been using Movable-type
on several websites for about a year and am nervous about switching to another platform.
I have heard great things about blogengine.net. Is there a way I can transfer all
my wordpress content into it? Any help would be greatly appreciated!
فروغ
descargar facebook در تاریخ دوشنبه 28 مرداد 1398 03:21 ب.ظ گفته :

I’m not that much of a online reader to be honest but your blogs really nice, keep it up!
I'll go ahead and bookmark your website to come back in the future.

Cheers
فروغ
minecraft games در تاریخ دوشنبه 28 مرداد 1398 10:25 ق.ظ گفته :

I've read several excellent stuff here. Definitely value bookmarking for revisiting.
I surprise how so much attempt you set to create this kind of wonderful
informative web site.
فروغ
plenty of fish در تاریخ چهارشنبه 9 مرداد 1398 02:56 ب.ظ گفته :

This blog was... how do I say it? Relevant!! Finally I've found
something which helped me. Kudos!
فروغ
plenty of fish در تاریخ چهارشنبه 9 مرداد 1398 10:41 ق.ظ گفته :

Hey there are using Wordpress for your blog platform? I'm new to
the blog world but I'm trying to get started and
set up my own. Do you need any coding knowledge to make your own blog?
Any help would be really appreciated!
فروغ
plenty of fish dating site در تاریخ جمعه 28 تیر 1398 11:34 ق.ظ گفته :

I am actually delighted to read this weblog posts which includes tons of helpful data, thanks for providing these kinds of statistics.
فروغ
plenty of fish dating site در تاریخ شنبه 1 تیر 1398 10:01 ق.ظ گفته :

We stumbled over here by a different page and thought I may as well check things out.
I like what I see so i am just following you.
Look forward to looking into your web page again.
فروغ
plenty of fish dating site در تاریخ شنبه 1 تیر 1398 05:58 ق.ظ گفته :

Valuable info. Lucky me I found your website by accident, and I'm stunned why this accident did not took place in advance!
I bookmarked it.
فروغ
g در تاریخ شنبه 21 اردیبهشت 1398 09:18 ب.ظ گفته :

Unquestionably consider that that you stated.

Your favourite justification appeared to be at the net
the easiest factor to take into accout of. I say to you, I certainly get irked at
the same time as other folks consider issues that they just do not recognize about.
You controlled to hit the nail upon the top as well as defined out the whole
thing without having side effect , other folks could take a signal.
Will likely be back to get more. Thank you
فروغ
mojang minecraft download در تاریخ پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 11:14 ق.ظ گفته :

Thanks for finally talking about >فروغ فرخزاد - داستان بی تفاوت
از فروغ فرخ زاد <Liked it!
فروغ
gamefly free trial در تاریخ یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 06:06 ق.ظ گفته :

Do you have any video of that? I'd want to find out more details.
فروغ
gamefly در تاریخ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 10:03 ب.ظ گفته :

Thanks for your personal marvelous posting! I certainly enjoyed reading it, you may be a great author.
I will remember to bookmark your blog and will often come
back down the road. I want to encourage you to continue
your great work, have a nice evening!
فروغ
gamefly free trial در تاریخ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 05:00 ب.ظ گفته :

I absolutely love your blog and find nearly all of your post's to be what precisely I'm looking for.
Would you offer guest writers to write content for you?
I wouldn't mind creating a post or elaborating on some of
the subjects you write regarding here. Again,
awesome weblog!
فروغ
minecraft در تاریخ سه شنبه 20 فروردین 1398 09:21 ق.ظ گفته :

If you desire to improve your knowledge simply keep visiting
this web page and be updated with the latest news update posted here.
فروغ
minecraft در تاریخ دوشنبه 19 فروردین 1398 05:29 ب.ظ گفته :

It's genuinely very difficult in this active life to listen news on Television, therefore I
just use the web for that purpose, and obtain the newest information.
فروغ
minecraft در تاریخ پنجشنبه 15 فروردین 1398 08:43 ق.ظ گفته :

We're a bunch of volunteers and starting a new scheme in our community.

Your web site offered us with valuable info to work on. You've done an impressive task and our whole neighborhood will be thankful to you.
فروغ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو