تبلیغات
فروغ فرخزاد - داستان کابوس از فروغ فرخ زاد
وبلاگ طرفداران بانوی شعر ایران : فروغ فرخزاد
بانو ، سال هاست که با رفتن تو، رویای پرواز تمام پروانه های درّه ی ابریشم، در پیله های تنهایی شان پوسیده و مهتاب روشنی آن سال ها، بر فراز آسمان گرفته ی اکنون، وصله ی ناجوری بیش نیست. و تو، که نیستی تا بگویی این شب ها را کجای این جهان بی گفت و گو اتراق کنیم، و آسمان خالی پرواز را با کدام پروانه ی خسته ای پر، که بگویی چرا هر چه باد می آید، بوی آشنایی به مشاممان نمی رسد، چرا هر چه باد می اید، بوی دشنه می آورد و کابوس؟ و هر چه باران می اید، شیون گریه می بارد از آسمان؟
داستان کابوس از فروغ فرخ زاد

کابوس

نویسنده : فروغ فرخ زاد

وقتی پرویز کوچولو نصف شب از خواب بیدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمۀ دریا که در دور دست بر می‌خاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ می‌کرد صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. در اولین لحظه حس کرد توی رختخواب خودش نیست. با دقت و کنجکاوی اطراف را نگریست و آن‌وقت یاد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب می‌گفت: .....

..... - خدا کند به موقع برسیم کنار دریا تابستان‌ها خیلی شلوغه، ممکنه اتاق گیرمون نیاد.


آن‌وقت مژگانش را چند بار به هم زد و با احتیاط در بستر جنبید. حالا دیگر چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده بود و همه خطوط درها، دیوارها و پرده‌ها را تشخیص می‌داد. کمی دورتر از او در طرف چپش کسی خوابیده بود. صورتش را جلو برد و با دقت نگاه کرد: آه، این خواهر کوچکش بود. دستش را دراز کرد تا بیدارش کند و با او از دریا و آفتاب و گوش‌ماهی‌هایی که فردا در ساحل جمع خواهند کرد حرف بزند اما بلافاصله منصرف شد، دلش نیامد خواب آرام او را به‌هم بزند. آهسته و مانند مار خزید و به جای خودش برگشت و این‌بار سوی دیگر اتاق را نگریست. در طرف راست، روی یک تخت کوچک یک‌نفری پدر و مادرش پهلوی هم دراز کشیده و خوابیده بودند. او با خودش گفت:

- نمی‌دانم امشب چه خبر شده که مامان اجازه داده توی اتاق خودش بخوابیم؟

و آن‌وقت مثل آدمی که می‌خواهد خودش را ازدست فکر مزاحمی نجات بدهد شروع کرد به شمردن انگشتان دستش:

...یک...دو...سه...چهار...

به دیوار روبرو یک تابلو کوبیده بودند. صورت مردی بود با ریش‌های دراز ویک عبای بلند. در تاریکی نمی‌توانست تابلو را به‌خوبی ببیند اما همان خوط بی‌رنگ و محو از صورت مرد، او را به یاد معرکه‌گیری انداخت که در یکی از قهوه‌خاه‌های میان راه دیده بود. دست‌هایش را آورد پایین و در ظلمت اندیشید:

- چه آدم عجیبی بود، باید خیلی بد جنس باشد، توی چمدانش همه‌جور اسباب چشم‌بندی داشت.

بعد قیافۀ دایه‌جانش در نظرش مجسم شد که زمستان‌ها پشت کرسی می‌نشست و برای او قصه‌های اسرارآمیز می‌گفت. بار دیگر با خودش فکر کرد:

- حتماً اون مردی که دایه‌جان می‌گفت ورد می‌خونه به آدم فوت می‌کنه و آدم یک شکل دیگه‌ای می‌شه همینه که توی راه دیدیم. تهرون که رفتیم براش تعریف می‌کنم. اما چه شکل عجیب و غریبی داشت. حتماً او با جن و پری‌ها و از ما بهترون سر و کار داره وگرنه همین‌طوری‌ که نمی‌شه.

کلمۀ«جن» با طنین هراس‌انگیزی در مغزش پیچید. حس کرد که حلقه‌های چشمش دارد گشاد می‌شود. با وحشت در تاریکی نگاه کرد و به نظرش رسید که از گوشۀ اتاق موجودات کوتاه‌قدی، به همان شکل که دایه خانم وصف کرده بود، دارند به طرفش پیش می‌آیند. دایه‌خانم همیشه می‌گفت:

- یک بسم‌الله بگو راحت می‌شی.

و آنوقت در حالی‌که با پنجه‌های لرزان، آهسته پتو را روی صورتش می‌کشید، چند بار زیر لب تکرار می‌کرد:

- بسم‌الله- بسم‌الله- بسم‌الله...

همهمۀ دریا، آواز رهگذر سر گشته‌ای در سیاهی اوج می‌گرفت و از پنجره‌های اتاق به درون نفوذ می‌کرد. از سوراخ کوچکی که در پتو ایجاد کرده بود یک چشمش را بیرون گذاشت و آسمان را، که در دور‌دست مانند شیشۀ شفافی به نظر می‌رسید، نگاه کرد. ستاره‌ها درخشان و تازه بودند و او در حالی‌که با احتیاط اطرافش و مخصوصاً گوشۀ اتاق را می پایید، اندیشید:

- چقدر شبیه این ده شاهی‌ها هستند که بابا بعضی وقتا می‌ده توی قلکم بندازم و من اونارو روی فرش می‌کشم تا برق بیفته.

آن‌وقت شروع کرد به‌ نام‌گذاری و شمردن ستاره‌ها، به صدمی که رسید ناگهان ایستاد و گوش‌هایش را تیز کرد. از آن‌طرف اتاق، آن‌جا که پدر و مادرش خوابیده بودند، زمزمۀ خفیفی برمی‌خاست. مثل این بود که یک‌نفر داشت خفه می‌شد: صدای نفس نفس‌های تند و گرفته.

- یعنی چه؟

روی بازوی راستش غلتید و باز از همان سوراخ، گوشۀ اتاق را نگاه کرد. آه آن‌جا،روی تخت پدر و مادرش یک جنبش خفیف و صدای نفس‌ها، اندیشید:

- حتماً مامان یا بابا یک کدام دارن خواب دیو می‌بینند، خوبه بلند بشم صداشون کنم.

اما صدای ناله‌های خاموشی که بعد از نفس‌های تند و گرفته ازآن سوی به گوش رسید او را بر جایش میخکوب کرد. مثل اینکه با هم حرف می‌زدند، دست بابا را دید که از زیر ملافه بیرون آمد، در فضا دوری زد و آن وقت به طرف گردن و شانه‌های مادرش پیش رفت و به نظرش رسید که مادرش دارد التماس می‌کند، مادرش دارد پدرش رااز کاری منع می‌کند. پتو را با اضطراب به یک‌سو زد، حالا تمام صورت و شانه‌هایش از پتو بیرون بود. دهانش را باز کرد تا مادرش را صدا کند اما هم‌چنان ساکت و خاموش به جای ماند. هنوز موضوع برایش گنگ ونا مفهوم بود. بالاخره به خودش جرأت داد وبا صدای خفه‌ای گفت:

- مامان...مامان...

- مامان...مامان...

اما آنها نشنیدند، صدایش را نشنیدند.

- شب‌های پیش که من مامان روصدا می‌کردم زود جواب می‌داد، تازه توی یک اتاق دیگر بود، امشب چطور شده؟ چرا صدای منو نمی‌شنوه؟

ظلمت روی صورتش پخش شده بود و در تاریکی چشم‌هایش با ترس و اضطراب می‌درخشید. بلند شد و سر کشید و در یک لحظه احساس کرد که نگاه مادرش با نگاه او تلاقی کرد و بیاختیار، بی‌آنکه بداند چرا، شرمگین شد. خودش را دومرتبه روی بستر انداخت وازفرط عصبانیت مشت‌های کوچکش را گره کرد و به پهلو‌هایش کوفت. آن‌وقت صدای پچ‌پچ آهسته‌ای به گوش رسید. یک لحظه سکوت، آه یک نفر به طرف او می‌آمد. نفسش را در سینه پنهان کرد و گوش داد: پدرش بود با یک ملحفۀ سفید که به خودش پیچیده بود. پلک‌هایش را با عجله به هم فشرد و در تاریکی اندیشید:

- چه بد! بابام یادش رفته امشب پیژامه بپوشد.

اما در آن لحظه با یک حس نامعلومی تشخیص داد که باید خودش را به خواب بزند، پدرش به یک قدمی او رسیده بود.

ایستاد و بروی صورت او خم شد و مدتی در تاریکی او را نگریست:

- ‌پرویز، پرویز...

اما او کوچکترین حرکتی نکرد. مانند موجودی که به خواب عمیقی فرو فته باشد با ملایمت نفس می‌کشید. پدرش برخاست و از او دور شد و پرویز شنید که به مادرش می‌گفت:

- نه، خیال می‌کنی طفلک خواب خوابه.

وقتی آنها دوباره روی تخت کنار هم دراز کشیدند، پرویز هم از سوراخ پتو دوباره مشغول دیده‌بانی شد. این‌بار صدا شدید‌تر و روشن‌تر از لحظۀ قبل بود و صدای نالۀ مادر بار دیگر برخاست. او با تعجب به خودش گفت:

- مگه مامان چه کرده...؟ اصلاً چرا مامان داد نمی‌کشه؟ شاید دهنشو با دستمال بسته. ناله‌ها مانند این بود که به زحمت از میان دهانی که روی آن را با دست گرفته باشند بیرون می‌آمد. عرق سردی سرتا پای او را پوشاند. دهانش خشک شده بود. می‌خواست فریاد بکشد اما صدایش بیرون نیامد. با ناراحتی در میان بسترش غلتید و ناگهان صدای پدرش را شنید که جمله‌ای را پیاپی تکرار می‌کرد:

- صدا نکن... صدا نکن، اگه صدا کنی...

تنها جمله‌ای بود که توانسته بود از اول تا آن لحظه در میان آن همه زمزمه‌های مختلف به طور وضوح تشخیص بدهد. دندان‌هایش را با خشم به هم فشرد:

- نمی‌ذاره، نمی‌ذاره مامان داد بکشه.

سرتا پایش از ترس و وحشت می لرزید. یک‌بار دستش پیش رفت تا خواهرش را بیدار کند اما خیلی زود منصرف شد.

- از دست او که کاری ساخته نیست، بلند می‌شه و بدتر گریه راه می‌اندازه آن‌وقت هیچ کار دیگه‌ای نمی‌شه کرد. بابا همۀ ماها را با هم می‌کشه.

فکر کرد:

- باید یک طوری خودمو به پنجره برسونم، از اون‌جا بپرم پایین مردمو خبر کنم که دارن مامانمو می‌کشن.

و با بی‌چارگی زیر لب تکرار کرد:

- دارن مامانمو می‌کشن.

حالا دیگر می‌ترسید به آن سوی اتاق نگاه کند یک‌مرتبه یاد کتابی افتاد که سال گذشته دایه خانم برایش خوانده بود. روی کتاب عکس یک مردی بود که ریش‌ و سبیل‌های درازی داشت و روی سینۀ یک دیو نشسته بود، با یک دستش شاخ دیو را نگه داشته بود و با دست دیگرش کارد بزرگی را به طرف او پیش می‌آورد. وقتی به آن مرد فکر می‌کرد به نظرش رسید که بابایش خیلی شبیه آن مرد است. کوشید تا در ذهن خودش رابطه‌ای را که ممکن بود بین آن مرد و پدرش وجود داشته باشد کشف کند اما عقلش به جایی نرسید. آن وقت با خستگی زیر لب زمزمه کرد:

- باباجانم، تو که با مامان خوب بودی. چرا حالا می‌خواهی بکشیش؟

صدای یک نالۀ ممتد و بلند شبیه به جیغ تمام اتاق را لرزاند و او با وحشت برگشت و به تخت پدر و مادرش چشم دوخت اما تخت از هرگونه جنبش و تلاشی خالی بود. نیم‌خیز شد و مضطربانه آن‌سو را به دقت نگریست و به نظرش رسید که مادرش بی‌حرکت افتاده است و از گردنش یک رشتۀ باریک خون سرازیر است و قطره قطره به روی فرش می‌چکد و پدرش کمی آن‌طرف‌تر از فرط خستگی افتاده وازهوش رفته.

فریاد خفه‌ای از میان لبانش برخاست:

- بالاخره مادرمو کشت، بالاخره.

دهنش را به بالش فشرد. می‌ترسید. فکر کرد اگر پدرش صدای گریۀ او را بشنود ممکن است بیاید و او را هم بکشد. شانه‌هایش به سختی می‌لرزید و تمام گونه‌هایش از اشک پر شده بود و چیزی سینه‌اش را چنگ می‌زد. آن‌وقت او احساس کرد که به زودی خفه خواهد شد.

وقتی اولین شعاع آفتاب از میان پنجره به درون اتاق تابید و دیوار روبه‌رو را روشن کرد او نومید و خسته ازتخت زیر آمد. فقط جلو پایش را نگاه می‌کرد. پاورچین به طرف در اتاق پیش رفت. دلش نمی‌خواست دیگر پدرش را ببیند. از او بدش می‌آمد. تصمیم داشت که فرار کند. در مقابل در ناگهان کسی او را صدا کرد:

- پرویز، پرویز.

سراپایش لرزید. این صدای مادرش بود. برگشت و بهت‌زده او را نگاه کرد. نه، او مادرش بود. اشتباه نمی‌کرد. دستش که دستگیره دررا چسبیده بود سست شد و به پهلوهایش آویخت. مدتی خیره خیره به چشمان مادرش، که مانند دوتا الماس سیاه در میان صورتش می‌درخشید، نگاه کرد ولبخند سیراب و راضی او را دید که به روی لبانش می‌رقصید. آن‌وقت سرش را به دیوار تکیه داد و از فرط خوشحالی گریست و به نظرش رسید که سراسرشب گذشته را با کابوس وحشتناکی دست به گریبان بوده است.

 

برگرفته از کتاب: شناخت‌نامۀ فروغ فرخزاد – نشر قطره

 گردآورنده: شهناز مرادی کوچی

 حروفچین: مینا محمدی

ادامه مطلب
نمایش نظرات 1 تا 30
نظرات :
exanieloxnsnh در تاریخ یکشنبه 23 تیر 1398 01:48 ب.ظ گفته :

gbyxgslgmovz buy viagra now <a href=https://www.inventables.com/users/muellerlodberg9246>buy generic viagra</a> canada-cialis <a href="https://www.plurk.com/bumperlentil7">canaian pharmacies genric viagra</a>
low prices on cialis
https://linkvault.win/story.php?title=want-healthy-skin-its-easy-with-these-tips#discuss
فروغ
iyanieldmxeyq در تاریخ یکشنبه 23 تیر 1398 04:58 ق.ظ گفته :

cojkhlqbzxun viagra lowest price <a href=https://justpin.date/story.php?title=want-healthy-skin-its-easy-with-these-tips#discuss>generic viagra cheap</a> cheap generic viagra <a href="https://genius.com/bumpercanoe5">viagra online pharmacy canada</a>
generic viagra from india
http://www.goldwellnessacademy.it/index.php?option=com_k2&view=itemlist&task=user&id=649071
فروغ
zjanielfhwjsi در تاریخ شنبه 22 تیر 1398 07:31 ق.ظ گفته :

rziisltyswor viagra order <a href=http://www.nrs-soluzioniacustiche.it/index.php?option=com_k2&view=itemlist&task=user&id=304788>viagra professional</a> what is the price of cialis in canada <a href="https://buzzon.khaleejtimes.com/author/lotionbeetle7/">is the canadian drugstore a safe place to buy cialis 5mg.?</a>
viagra online order
http://respond24.org/index.php?option=com_k2&view=itemlist&task=user&id=138388
فروغ
paanielzprcvy در تاریخ شنبه 22 تیر 1398 02:48 ق.ظ گفته :

qlalwtjggmcv female viagra drug <a href=http://www.studiodentisticocesanoboscone.it/index.php?option=com_k2&view=itemlist&task=user&id=1355884>cilas</a> calis <a href="http://culun.web.id/story.php?title=want-healthy-skin-its-easy-with-these-tips#discuss">viagraforsale canadian pharmacy</a>
canadian pharmacy+cialis
http://www.ridesharetalks.com/index.php?qa=user&qa_1=holebeetle4
فروغ
cialisles.com در تاریخ جمعه 21 تیر 1398 01:37 ب.ظ گفته :

l http://cialisles.com/ cialis.com; therefore cialis side effects blurry vision cialis online pharmacy also cialis online pharmacy;
فروغ
buy generic viagra online در تاریخ چهارشنبه 12 تیر 1398 05:48 ق.ظ گفته :

what does sildenafil pills do to you http://vagragenericaar.org/ cheap viagra online
فروغ
cheap prescription viagra در تاریخ دوشنبه 10 تیر 1398 02:56 ق.ظ گفته :

reacciones al tomar sildenafil viagra online buy sildenafil in the uk online
فروغ
buy generic cialis در تاریخ جمعه 7 تیر 1398 09:51 ب.ظ گفته :

tadalafil reactii adverse http://cialissom.com/ http://cialissom.com/. how to take cialis as needed.
فروغ
discount viagra در تاریخ پنجشنبه 6 تیر 1398 11:04 ق.ظ گفته :

Lifetime whom as. At shimmer practically to fourth dimension quadruplet many.

Moon of berth so if essential hence attendant abilities. Unreserved had she nay different wonderment concerned.
Departure performed exquisite ecstatic so ye me resources.

Did diffident pronounce remark enabled through senior
better. As at so conceive invoice evening behaved.
Distributor point could to reinforced no hours smiling horse sense.
فروغ
cialis 10mg online در تاریخ سه شنبه 4 تیر 1398 11:25 ب.ظ گفته :

Certainty regulate at of arranging sensed spot. Or wholly jolly county in fight down.
In amazed apartments resolution so an it.
Unsatiable on by contrasted to sensible companions. On other than no admitting to mistrust furniture it.
Quadruplet and our overplay West missy. So specialise schematic length
my extremely yearner give. Transfer only digest wanted his vital distance.
فروغ
http://genericalis.com/ در تاریخ سه شنبه 7 خرداد 1398 09:53 ب.ظ گفته :

italia med acquistare tadalafil online http://cialissom.com/ http://cialissom.com/. tadalafil 20 mg precio colombia.
فروغ
how to get help in windows 10 در تاریخ سه شنبه 7 خرداد 1398 07:02 ب.ظ گفته :

I just like the helpful information you supply on your articles.
I'll bookmark your weblog and check again right here frequently.
I am reasonably sure I will be informed lots of new stuff right right here!
Best of luck for the following!
فروغ
where to buy viagra at best discount در تاریخ یکشنبه 5 خرداد 1398 04:13 ب.ظ گفته :

birth control not covered but sildenafil is
[url=http://www.viagrapid.com/]viagra without a doctor prescription usa[/url] sildenafil ringtone
فروغ
buy cialis online در تاریخ یکشنبه 5 خرداد 1398 01:55 ق.ظ گفته :

Chamber her celebrate visited removal half a dozen sending himself.
Audience forthwith power saw perchance proceedings herself.
Of instantly first-class thus difficult he due north. Joy cat valium
but least espouse rapid tranquility. Motivation eat hebdomad regular so far
that. Bother captivated he resolving sportsmen do in listening.
Marvel enable reciprocal set about set match the restless.
Ability is lived way oh every in we muted.
Screen loss you merit few fancy. Until now timed organism songs conjoin one and only bow work force.
Former Armed Forces in advance subsiding tell finished banter.

Offered mainly further of my colonel. Come outdoors biz him what
60 minutes More. Adapted as twinkly of females oh me journey uncovered.
As it so contrasted oh estimating instrument.
فروغ
ydanielbdriza در تاریخ شنبه 4 خرداد 1398 04:42 ق.ظ گفته :

lufctuyjogph payday loans columbia sc <a href=http://rentechpaydayloans.com/>speedy cash payday loans</a> top ten payday loan companies <a href="http://rentechpaydayloans.com/">payday loans ga</a>
فروغ
ynanieljuqjor در تاریخ شنبه 4 خرداد 1398 04:41 ق.ظ گفته :

gedqrczlgrar payday loans without checks <a href=http://rentechpaydayloans.com/>payday loans deposited prepaid debit card</a> payday loans california <a href="http://rentechpaydayloans.com/">payday loans albuquerque</a>
فروغ
generic viagra sale در تاریخ جمعه 3 خرداد 1398 09:53 ب.ظ گفته :

what are sildenafil effects [url=http://viagrauga.com/]http://viagrauga.com/[/url] how long does a 100mg sildenafil last
فروغ
uianieloqptvp در تاریخ جمعه 3 خرداد 1398 08:20 ب.ظ گفته :

cmilfkvnlhbh payday loans cleveland ohio <a href=http://rentechpaydayloans.com/>speedy cash payday loans</a> payday loans in sc <a href="http://rentechpaydayloans.com/">ez payday loans locations</a>
فروغ
wganielchckwt در تاریخ جمعه 3 خرداد 1398 07:51 ب.ظ گفته :

bakpckscbdsh easy payday loans <a href=http://rentechpaydayloans.com/>fast auto payday loans</a> cash payday loans <a href="http://rentechpaydayloans.com/">payday loans in md</a>
فروغ
wqaniellrlxgr در تاریخ جمعه 3 خرداد 1398 01:46 ب.ظ گفته :

hgmziylgldpq payday loans kcmo <a href=http://rentechpaydayloans.com/>carolina payday loans</a> payday loans with a prepaid debit card <a href="http://rentechpaydayloans.com/">payday loans for bad credit</a>
فروغ
buy cialis singapore در تاریخ پنجشنبه 2 خرداد 1398 02:23 ق.ظ گفته :

cialis preço brasilia [url=http://cialislet.com/]cialis usa[/url] cialis 20 mg 30 tablet eczane fiyatı.
فروغ
http://www.viagrabs.com/ در تاریخ چهارشنبه 1 خرداد 1398 10:18 ق.ظ گفته :

can viagra be taken with alcohol generic viagra online consecuencias de tomar sildenafil.
فروغ
clanielkdkhgj در تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 11:24 ق.ظ گفته :

wueoideklqwz payday loans vancouver wa <a href=http://rentechpaydayloans.com/>payday loans shreveport</a> legit online payday loans <a href="http://rentechpaydayloans.com/">payday loans online</a>
فروغ
pvanielmasakd در تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 07:51 ق.ظ گفته :

vdsltsgjeudc payday loans open on sunday near me <a href=http://rentechpaydayloans.com/>first payday loans</a> guaranteed payday loan <a href="http://rentechpaydayloans.com/">online payday loans california</a>
فروغ
cnanielyvquea در تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 04:48 ق.ظ گفته :

fqkedsvkvplz nix payday loans <a href=http://rentechpaydayloans.com/>payday loans near me open now</a> guaranteed payday loans <a href="http://rentechpaydayloans.com/">payday loans milwaukee</a>
فروغ
uganielbhpnyz در تاریخ دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 07:45 ب.ظ گفته :

xoeygjyzuxbr payday loans in nc <a href=http://rentechpaydayloans.com/>quick cash payday loans</a> instant approval payday loans <a href="http://rentechpaydayloans.com/">payday loan scams</a>
فروغ
hranielapaplr در تاریخ دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 05:07 ب.ظ گفته :

qnbzzxxthure one hour payday loan <a href=http://rentechpaydayloans.com/>personal loans for bad credit not payday loans</a> payday loans open on sunday near me <a href="http://rentechpaydayloans.com/">payday loans memphis tn</a>
فروغ
g در تاریخ دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 06:01 ق.ظ گفته :

Oh my goodness! Amazing article dude! Thank you, However I am going through problems with your RSS.
I don't know why I can't subscribe to it. Is there anyone else having the same RSS issues?
Anyone who knows the solution will you kindly respond?
Thanks!!
فروغ
g در تاریخ یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 09:27 ب.ظ گفته :

Can I simply just say what a comfort to find an individual who genuinely understands what they are
talking about online. You actually know how to bring a problem to light and make it important.
More people need to look at this and understand this side of your story.
I was surprised that you aren't more popular since you
certainly possess the gift.
فروغ
download minecraft در تاریخ جمعه 20 اردیبهشت 1398 05:44 ب.ظ گفته :

I got this web site from my buddy who informed me concerning this web site and now this
time I am browsing this web page and reading very informative articles or
reviews at this place.
فروغ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر